قهرمان ميرزا عين السلطنه

4960

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

( حاليه خيابان داريوش است ) رسانديم . از در بزرگ داخل شديم . نوكرها ما را از در پشت شمالى كوچك خارج كردند . گفتند اجازه نداريم جا بدهيم . در كوچكى پارك امين الدوله پشت خانهء سردار منصور داشت به زحمت زياد از سر در آن داخل باغ شديم و خودمان را به عمارت رسانديم . امين الدوله هم نبود مانديم . اينها مشورت كردند و رأى دادند كه يك نفر برود با همه خطر آقا سيد عبد اللّه و سايرين را هم اينجا بياورد تا اجماعا تدبيرى براى اسكات آشوب و فتنه كنند . من داوطلب شدم و آنها رقعه نوشته به دست من دادند . من از همان راه كه آمده بودم به خط مستقيم داخل بهارستان شده كاغذ را تقديم كردم . بعضى از آقايان راضى شده ، برخى گفتند همين‌جا مىمانيم . من با آقا سيد عبد اللّه و جمعى ديگر راهى شديم . باز از همان راه و داخل پارك و عمارت كه امين الدوله هم آمده بود . پس از كمى توقف امين الدوله پيغام داد اگر آقايان ميل دارند من از آنها پذيرائى كنم اسلحهء خود را بدهند . حكم شد ما اسلحه را بدهيم . فقط يك نفر حاجى ابراهيم نداد كه آن هم به واسطهء همان اسلحه كشته شد . آقايان بناى شور و صلاح گذاشته قرار دادند هريك به يك‌جائى و سمتى رفته پنهان شوند . در اين بين امين الدوله پيغام داد تهيهء ناهار ديده شد آقايان ميل فرموده بعد بروند . در اينجا ميرزا على اكبر خان رو را به سيد بزرگ و ملا يوسف كرده گفت . . . گفتند صبر مىكنيم تا ناهار ببينيم چه مىشود . عرض كنيد خيلى خوب . ساعتى گذشت كه يك مرتبه قزاق توپچى و سرباز ريخت ميان پارك . بگيربگير و صداى شليك تفنگ درگرفت . من فرار كرده در آخر باغ درخت كاج قوى بود رفتم بالاى آن ، ميان شاخه‌هاى انبوه آن مخفى شدم . به كلاه من هم گلوله از سمت ديگر خورده افتاد . پارك خلوت شد . فرارى فرار كرد ، گرفتارى گرفتار شد . من پائين آمده از پارك خارج شدم . چون خانهء من چاله‌ميدان و جوارخانهء صنيع حضرت بود ابدا جرأت نكردم به آن سمت بروم . زيرا در اين مشروطه و استبداد بين من و او متصل منازعه بود . خودم را داخل خندق شهر كردم . از ميان خندق تا دروازهء قزوين رفتم . بعد از خندق خارج شده به خانهء دوستى كه داشتم رفتم . شب را ماندم . نه آن آدم خواب كرد نه من . صبح شد آن دوست من گفت من بيرون مىروم . او كه رفت مرا خيال برداشت گفتم مبادا محض طمع اظهار كند ، من هم كه در عدليه مفتش هستم شغلى دارم . بهتر اين است هيچ خودم را به آن راه نزده بروم عدليه و از خانه بيرون آمدم . ديدم دكاكين باز است ، مردم سر شغل و كار خود كانّه اتفاقى واقع نشده ، راست رفتم عدليه سر كار خودم . ديدم عدليه چندان آدمى نيست . مدتى ماندم دلم شور مىزد . گفتم بروم خانه ببينم سر زن و اطفالم چه آمده . عفو عمومى هم داده شده ، گرفت و گيرى هم كه نيست . بيرون آمدم تا كنار حوض ارگ و توپ